هانا عشق ما به زندگانی HANNA
هــانا فرشته ای با هزاران امید و آرزوی پیش رو
لینک دوستان

سلام، عیدتون مبارک. لباسای عیدم رو ببینید با هفت سین چقدر زیبا ست شده. باور کنید عمدی نبوده

 

 

[ 93/01/25 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

 
 

 

 

[ 92/10/02 ] [ 4:14 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

جشن تولدم رو در تاریخ 14/8/1392 در مهد کودک باغ توپولوها برگزار شد. و خیلی خیلی خوش گذشت

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ 92/09/08 ] [ 0:15 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

                      دیناجون دختر عمو                            عسل جون دخترعمه                 

 هستی جون دختر عمو                                و هانا 

 

 

                      عسل جون دخترعمه            دیناجون دختر عمو

 

                         هستی جون دختر عمو                         و هانا 

وقتی باهاشون هستم خیلی خوشحالم و خیلی دوستشون دارم کاش همیشه پیشم بودن ولی متاسفانه سالی یکی دو بار بیشتر همدیگه رو نمی بینیم

[ 92/08/08 ] [ 4:16 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

آوینا جون دختر عموی نازم. آبجی کوچولوی دیناجونه که قبلا عکسش رو گذاشتم تو وبلاگ.

 

اینم بارن جون دختر عمه من

[ 92/08/07 ] [ 2:2 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

 یه چند ماهی تو مهد ترانه بودیم. مهد بدی نبود ولی به پای مهد توپولوها نمیرسه. یه روز جمعه جشنی رو گرفتن تو تالار اول خیابان بهار. و این لباسها هم اونا بهم دادن(البته پولشو از بابام گرفتن . خودتون که میدونید آب هم بخورید باید پول بدید) خیلی خوش گذشت می رفتیم رو صحن و ترانه میخوندیم و میرقصیدیم و بابا و مامانها هم پایین نگاه میکردن و ذوق و تشویق فراوان.

 

 

 

 

بدون شرح

 

[ 92/08/06 ] [ 8:35 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

  من از بچگی عاشق پارک وحدت بودم. بابا و مامانم میگفتن ببریمت سرزمین عجایب یا پارک ارم؟ من گریه میکردم میگفتم منو ببرید پارک وحدت کرج اونها هم منو از تهران میبردن تا من تو پارکی که دوست دارم بازی کنم

 

 

[ 92/08/06 ] [ 8:27 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

 

تو مشهد بهم خیلی خوش گذشت ولی از یه چیزی خیلی بدم میومد و اون این بود که مهسان که دوست خیلی خوب منه احساساتش رو یه جورایی بیان میکنه که من خوشم نمیاد . هی لپم رو میگیره و میکشه و دائم دستاش تو صورت من بود به همین خاطر خیلی با هم دعوا هم می کردیم ولی زود فراموش میکردیم و دوست میشدیم.

اینم عکسی که با هم گرفتیم

 

[ 92/08/05 ] [ 4:59 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

[ 92/08/05 ] [ 4:53 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

چشتون روز بد نبینه تا پام رسید تو مکه حالم بد شد و تب و لرز و حالت تهوع و ... به جایی رسید که خواستن بستریم کنن. خدا رو شکر به خیر گذشت. 

اینم از شانس بد من

 

[ 92/07/30 ] [ 4:0 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

 

  

 

  

 

 

 

این قبرستان بقی هستش ولی افسوس که این لعنتی ها نمیزارن ما خانمها بریم و امامان رو زیارت کنیم.

 

 

[ 92/07/30 ] [ 8:10 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

 

خدایا همه مریضها رو شفا بده

 

کی میریم خونه خدا؟ من میخوام خدا رو ببینم و نورش بخوره به صورتم؟

پس خدا کوش

 

تشنمه بابایی اجازه میدی برم آب زمزم بیارم؟

 

من اسباب بازی میخوام ...

 

 

اینم فندق (هتل) دارالرحمه

 

خدایا کمک آبجی کبری و دایی حمید کن

خدایا کمک عمه زهرام کن

خدایا کمک باباجون نصراله و زن عمو مهین کن

خدایا کمک دائی محسن کن

 

 

[ 92/07/22 ] [ 4:9 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]
[ 92/07/22 ] [ 3:57 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

هنگام خطر و وقوع زلزله فرار نکنید بلکه پناه بگیرید

بهترین جا برای بچه هایی که توان راه رفتن و فرار و دویدن رو ندارن زیر میز عسلیه. به این شکل

 

[ 92/07/22 ] [ 12:26 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

چهاردهم آبان ماه سالروز تولدمه و گفتم یه یادی از دوران بچگی ام بکنم.

***

با بابا و مامانم پارک جنگلی اسدآباد سوار قایق شدیم. چقدر باحال بود

 

 خونه آجی کربی بودیم و دای حمید سیب رو بهم نمیداد و هی اذیتم می کرد . آخه بچه اذیت کردن داره دایی حمید. به خدا گناه دارم

 

خونه مامان جون بودم و باهام بازی میکرد.

یه روز مورچه به فیله میگه نترس بیا پشت من قایم شو. ههه ههه

 

 

بغل دایی جون محسن خوابم برد. اونم از این نوعش

 

عجب فیلم اکشنیه. کلاه قرمزی و پسرخاله

 

 اینم یه مدل دیگه از خوابیدن

 

 

[ 92/07/22 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

خیلی هوا گرم بود و آفتاب تیزی هم میتابید و متاسفانه عینکم رو یام رفته بود ببرم. بهمین خاطر چشمام بسته است.

[ 92/07/21 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]
 

توی سنتر پوینت شهر مدینه با این پسر عرب آشنا شدم . دائم میخندید و قهقه میزد و به عربی یه چیزایی میگفت.

[ 92/07/21 ] [ 11:57 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

این خاله فهیمه هست مربی مهدمون. دوستای خوبی دارم و باهاشون توی مهد خوشحالم. اینم عکس بچه های کلاسمون

[ 92/07/21 ] [ 11:22 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

[ 92/07/21 ] [ 11:11 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]
 

این دینا جونه که قبلا معرفی اش کردم . خیلی دوسش دارم

 

 اینم آقا پارسا پسر پسر پسر عموی بابای بابامه؟!!

[ 92/07/21 ] [ 10:27 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

 

امان از دست بابا ؟! بگو طالبی رو که میخوری نوش جونت ولی چرا پوستش رو روی سر من میزاری ؟!

ا

 

 یادم میادذ اینقدر بازی کردم که حسابی خسته شدم و لباس عروسکهام رو همه رو در آورده بودم و تن خودم میکردم. اینم که میبینید تنمه لباس عروسکم بود که تنم کردم. بهم میاد ؟

 

 چقدر امروز کار کردم . حسابی خسته خسته شدم بدجوری هم خوابم میاد.  

 

اینقدر رفتم تو شومینه نشستم که آخرش بابام و مامانم مبلمانو گذاشتن جلو شومینه . یادم میاد که همه سرامیکاهای شومینه رو شکوندم و حسابی کیف می کردم. بچه ها شما هم امتحان کنید؟! وقتی میشکنی یک صدای خوبی داره؟!

 

 یه مدت اینطوری میخوابیدم . کلاس داره نه؟

 

هر روز بعد از خرابکاری های دیگه آخرین جایی که میرفتم و پاتق داشتم تو کمدم بود . یه روز خواستم بلند شم سرم خورد به همون شیشه بالای سرم و به خاک تبدیل شد. یادش بخیر

 

 تفریحات ما هم این بازی های مسخره بودن دیگه. زمان ما بازی دیگه ای وجود نداشت؟!...

 

 اینم که من یادم نمیاد کی این عکسو ازم گرفتن باید بابا و مامانم توضیح بدن  

 

 

 این عکسها هم کار بابامه . تعجب نکنید منم . هانا

 

 

[ 92/07/17 ] [ 10:20 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

 

بچه گی هام توی کیسه اسباب بازی هام قایم می شدم

 

[ 92/07/17 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

بابام میگه باید هر کسی اصول دفاع شخصی رو بلد باشه منم فعلا این حرکت رو یاد گرفتم.

[ 92/07/15 ] [ 11:16 قبل از ظهر ] [ والدین هانا ]

یادش بخیر با هانیه جون و مهدیه جون دختر عموهای عزیزم رفتیم برج میلاد حسابی برنامه های مرفه و جالبی داشتند و ما هم لذت بردیم

 

[ 92/07/14 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

براتون بگم توی مدینه منوره بعد از ظهر که از مسجد النبی اومده بودیم فندق دارالرحمه و تازه میخواستیم استراحت کنیم که بابایی گفت بلند شید بریم بازار من از جا پریدم و چادر سفیدم رو پوشیدم و رفتم دم در وایسادم و مامان گفت من خسته ام نمیام شما برید. خلاصه رفتیم تو سنتر پوینت بابا که اصلا حواسش به من نبود و منم رفتم قسمت کودکان و چند تا وسیله برداشتم که یکیش این عینک بود وقتی بابام اومد گفتم اینا رو برام بخر بابام هم فقط عینک رو برام برداشت و منم خوشحال شدم که بلاخره یکیشون رو خرید. به قول بابا شانس ما دلار شده چهار هزار . نمیدونم یعنی چی ولی میدونم همه چی به این دلار لعنتی ربط داره.

راستی یادم رفته که ازش بپرسم دلار چیه

 

[ 92/07/14 ] [ 4:48 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

دست مامانم درد نکنه هر وقت میریم برج میلاد میده صورتم رو نقاشی میکنن. من عاشق نقاشی رو صورت هستم

 

 

 

 

 

[ 92/07/14 ] [ 4:43 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

تابستونها میریم باغ باباجون تو همدان و حسابی خودمونو سیر شلیل میکنیم. . آخ اگه بدونی چه میوه هایی داره فکر نکنم هیج کجای دنیا شلیلی به خوشمزه گی شلیلای باغ بابا جون پیدا بشه

 

 

 

[ 92/07/14 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

بچه ها این دختر عموی عزیزمه دینا جون. خوش به حالش الان یه خواهر کوچولو داره که شکل خودشه و اسمش آوینا جونه. خیلی دوسشون دارم

هانا و دینا

هانا و دینا

[ 92/07/14 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

این لباسها رو هم از مکه خریدم و خیلی ازشون خوشم میاد. و مواظبشون هستم

 

[ 92/07/14 ] [ 3:51 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]

معرفی میکنم مهسان جون دوست قدیمی چندین و چند ساله من. خیلی دوسش دارم چون تو تهران تنها دوست من مهسان هستش

غریبه            مهسان            هانا

هانا و مهسان و ..

 

 

 

[ 92/07/14 ] [ 3:47 بعد از ظهر ] [ والدین هانا ]
درباره وبلاگ

نمیدونیم از کجا باید شروع کنیم فقط اینو میدونیم که نوشتن خیلی سخته مخصوصا هنگامی که میخوای مهمترین واقعه زندگی بعد از ازدواج رو روی ورق بیاری. به هر حال اشکالی نداره می نویسیم به خاطر دخترمون که ثروت دنیوی مونه تا اینکه بعدها که بزرگ شد و همه چیز رو درک کرد بدونه قبل و بعد از به دنیا اومدنش چه اتفاقاتی رخ داده.

امکانات وب